پس کی مردم ایران رنگ ارامش رو می بینن
یه طوری شده که ادم وقتی می خواد چیزی رو بنویسه اولش باید کلی جمله اش رو بالا و پایین کنه تا یه وقت یه چیزی توش نباشه که فردا به جرم مفسد فی العرض و فی السما بگیرن چوب توی استینت کنن!!
خداییش می ترسم سیاسی بنویسم
منم مثل خیلی از ادمهای ترسو مثل خودم .می رم یه گوشه سرم رو می کو نم توی لاکم و می زارم هر کاری دلشون می خواد باهام بکنن و منتظر می مونم که یه روزی نوبت منم برسه که جبران کنم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 0:59  توسط مرتضی
|
توی بد برزخی گیر کردم
از یک طرف کم کم داره اوضاع جدی میشه
از طرف دیگه من هنوز نتونستم اونو فراموش کنم
یعنی هنوز مردد هستم
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:12  توسط مرتضی
|
از وقتی که دیگه من مانع خونواده نیستم اونها حسابی در تلاشن که هر چه زودتر من ازدواج کنم!!!کار به جایی رسیده که شبی ۲ جا می ریم خواستگاری

.با گل فروش هم که حسابی رفیق شدم.
اما در کل دارم تجربیات خوبی رو بدست می یارم
توی همه اونها فقط یکی پیدا شده که یه خرده همچین از نظر اخلاقی اونیه که من می خوام.اما احتیاج به فکر بیشتری دارم
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 23:14  توسط مرتضی
|
در عرض ۲۰ روز,۳تا تصادف داشتم.
اینم خودش یه رکورده
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 20:9  توسط مرتضی
|
گفتم:بازی بدون گل هم بی جاذبه است.
گفت:زندگی بی گل,از ان بی جاذبه تر است.
گفتم:گل زندگی به چیست؟
گفت:عمر ما یک میدان مسابقه است.فرصتهایی که ما پیدا می کنیم هر کدام مثل یک پاس است.از بی عرضگی ماست اگر نتوانیم گل بزنیم!
گفتم:پس با این حساب ما کلی پاس خراب کرده ایم و نتوانستیم گلی بزنیم.حیف از ان همه پاس های قشنگ و فرصتهای طلایی!
گفت:درست است.هدر دادن عمر بدتر از خراب کردن پاس است.به ما پاس می دهند ولی ما ابشارزن خوبی نیستیم و پاس ها را خراب می کنیم.هدر دادن هر فرصت خراب کردن یک پاس است.
گفتم:رفتی توی والیبال!...
گفت:بازی بازی است دیگر.چه فرقی می کند؟ان جا گل می زنند این جا ابشار.عمده خراب کردن پاسهاست که داریم!
گفتم:دنیا واقعا بازیچه است.
گفت:ولی زندگی بازی نیست!...اگر هم بازی باشد یک بازی جدی است!
راستش فکر می کنم که من توی زندگیم گل زیاد زده باشم چون یادم نمی یاد که از فرصتها به راحتی گذشته باشم.
در ضمن من شاید خسته باشم اما نا امید هرگز
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 20:51  توسط مرتضی
|
خسته ام
خسته تر از همیشه
دوست دارم با یکی حرف بزنم,با کسی که بتونه واقعا راهنماییم کنه.
اما توی این زمونه به کی میشه اعتماد کرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 15:5  توسط مرتضی
|
دیشب خیر سرمون خواستیم بریم حرم تا یکم عقده های دلمون وا بشه.تا شاید خدا خواست و ما ادم شدیم.
توی این هوای سرد داخل صحن جامع با علیرضا نشسته بودیم که بلند گو اعلام کرد سخنران امشب اقای صدیقی هستند(امام جمعه تازه تهران).
این اقا هنوز بسم...نگفته شروع کرد از این نظام و سرانش حرف زدن وتعریف کردن.خلاصه می گفت که ما باید بریم به خاطر داشتن همچین رهبرایی سجده شکر به جای بیاریم!!
نمی دونم از سرما بود که دندونام به هم می خورد یا اینکه از حرصم بود!!
اخه من موندم این شبها کجا جای این حرفا زدنه.اقا ما نخواسته باشیم حرف سیاسی بشنوی باید کی رو ببینیم.ما رفتیم از علی و از خداش بشنویم اونوقت تا یک جفت گوش مجانی پیدا می کنند از منافع خودشون حرف می زنند.
ما هم همراه خیلی های دیگه ترجیح دادیم حرم رو ترک کنیم.خدا لعنت کنه اونایی که باعث فراری دادن مردم از این مجالس می شن.چقدر امام رضاتوی حرم خودش غریب بود دیشب
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 20:24  توسط مرتضی
|
الان خبر دار شدم که ۲ ساعت قبل یک هواپیما در نزدیکی فرودگاه مشهد سقوط کرده.
نمی دونم این قصه تا کی ادامه می خواد پیدا کنه.
اقای احمدی نژاد می گن که قطعنامه های سازمان ملل فقط یک تیکه کاغذ بی ارزش هستند.نمی دونم چند نفر دیگه باید کشته بشن تا این اقا بفهمه این جون ادمهاست که به اون کاغذهای به ظاهر بی ارزش وابسته است.البته شک دارم برای دولت مردان ما جون یک ایرانی براشون مهم باشه اگه فلسطینی یا خارجی بودن شاید یک کاری می کردن.
چقدر این ادمها پر رو هستند.
نمی دونم اصلا یک ذره هم احساس عذاب وجدان دارن یا نه؟
حسابی از دست این سیب زمینی های بی رگ و ریشه کلافه هستم.
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:3  توسط مرتضی
|
نون و پنیر و گردو,قصه شهر جادو!!
اهای اهای یکی بیاد
یک شعر تازه تر بگه
از مرگ جادوگر بگه
از مرگ جادوگر بد, که از کتابا میومد
۰
نون و پنیر و بادوم, یک قصه ناتموم
نون و پنیر و سبزی,تو بیشتر از این می ارزی
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 21:24  توسط مرتضی
|
این عکس رو یک ماه قبل با موبایل از روی تیغه یک کوه گرفتم.http://files.myopera.com/morteza1983/files/Image033.jpg

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 0:33  توسط مرتضی
|