هنوز توی فرودگاه اهواز بودم که موبایلم زنگ زد.اقا جلال بود,گفت وایسا میام دنبالت,گفتم نه جون حاجی من می خوام برم هتل می گفت ناراحت میشم اصلا راه نداره.خلاصه از اون اصرار از من انکار!!-خداییش بیشتر دلم می خواست برم هتل چون اینطوری راحت تر بودم-اما نمی تونستم روشو زمین بزارم.قبول کردم.
وارد خونه که شدم یک هال خیلی بزرگی با یک اشپزخونه اپن رو دیدم.تمام مدت که نشسته بودم خانم اقا جلال توی اشپزخونه و پشت پرده موند.در تمام مدت که اهواز بودم اصلا هیچ جنس مونثی توی خونه اینها ندیدم-.با چند نوع ترشی و خورشت از من پذیرایی کردن. جلال خیلی راحت و بدون کلاس گذاشتن رفتار می کرد.چند ساعت بعد برادر جلال اومد.جالب بود چون نه به سبک سنی ها نماز می خوند ونه شیعه ها. اخرش هم نفهمیدم چه دینی داره.می گفتن یک ساله دیگه مثل شیعه ها نیست/.
بعد از شام جلال اصرار کرد که بمونم اما گفتم محاله من باید برم هتل.تا اینکه زنگ زد به پسر عموش و ترتیب یک خونه مجردی رو برام داد.جای خوبی بود از یخچال گرفته تا ماهواره همه چی در اختیارم بود.موقع رفتن جلال گفت با خودت از مشهد صیغه نیاوردی-نمی دونم چرا همه فکر می کنند تو مشهد مغازه صیغه فروشی داریم!!!-خلاصه اون شب رو تنها خوابیدم اما از شبهای بعد برای اینکه تنها نباشم حمید میومد و یک شب هم با یکی دیگه اومد.
ببخشید اما دهن منو سرویس می کردن چون تا ۴ صبح می شستن پاستور بازی و من بدبخت هم به پای اینا میشستم بازی در نتیجه صبح کاملا مشنگ و ملنگ می رفتم بیرون
هر کسی از ظن خود شد یار من