سکانس اول:دوران دبستان و نوجوانی باید حتما هر روز صبح روزنامه جمهوری اسلامی رو می خوندم.یک بسیجی تمام عیار بودم-اما ادم فروشی نکردم-
جونم برای خامنه ای در می رفت.تمام بخش های خبری رو از تلویزیون می دیدم.منتظر بودم هر جا شده یک بحث را بندازم, برام مهم نبود طرف مقابلم کیه.تمام اطلاعاتی رو که داشتم می خواستم بریزم بیرون.هر کس با من مخالف بود یا مسلمون نبود و یا اینکه وطن فروش!!!
سکانس دوم:دوران دبیرستان شده بودم طرفدار دوم خرداد.بعضی روزها 2تا 2تا روزنامه می گرفتم می خوندم اون موقع هم روزنامه فراوون بود.یک رادیو داشتم که شبها میشستم رادیو فرانسه و امریکا گوش می دادم.حاضر بودم کمربند انفجاری ببندم برم شخص اول مملکت رو ترور کنم.وقتی با کسی بحث می کردم از خودم بی خود می شدم و هر چی به دهنم میومد می گفتم
احساس روشنفکر ی می کردم.فکر می کردم اکثر مردم نمی فهمند و خودم خیلی فهمیده هستم.این جریان تا دانشگاه ادامه پیدا کرد.
سکانس سوم:روزنامه خراسان می خونم.حوصله هیچ بحثی رو ندارم و سعی می کنم هر جایی نظرمو نگم و با هر کسی هم بحث نکنم.دیگه برام مهم نیست که بقیه طرز فکرشون چطوریه.
هنوز یک چیزی زیاد تغییر نکرده و اونم حس ناسیونالیستیه.
----------------------
+دو تا کتاب از مطهری و شریعتی می خونه بعدش میشه علامه,تا یک کتاب از فرید و سارتل می خونه میشه روشنفکر.مثل اینکه باید فقط روی تفکرات دیگران اسکی رفت.هر انسانی برای خودش فکر و اندیشه داره به عبارتی همه ما مغز داریم پس بیایم از این نعمت بهتر استفاده کنیم.
البته منظورم کسانی بود که توی هر جمله شون از این اسمها ده بار استفاده می کنند و چیزی غیر از این نمی بینند.
پ ن:حرف زیاد اما بیبشتر از این جایز نیست